عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
432
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
مىنتوانند داشت ، چگونه است اينك محمد ميگويد كه معبود همه جهان و جهانيان خود يكى است ، پس گفتند - نهمار دروغى كه اينست ! و شگفت كارى ! رب العالمين جاى ديگر جواب ايشان داد و گفت - پيغامبر من اين نه آيين نو است كه تو آوردى يا خود تو گفتى - كه خدا يكى است ، كه پيغامبران گذشته همين گفتند ، و به اين آمدند و رفتند ، و پيغام گزاردند ، كه معبود جهانيان يكى است يگانه و يكتا . و ذلك فى قوله تعالى وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ - اهل تفسير در اشتقاق اسم - إله - و در تفسير آن وجوه فراوان گفتهاند ، و ما از آن دو وجه اختيار كردهايم : - يكى آنست كه - الآله من يوله اليه فى الحوائج ، اى يفزع اليه فى النوائب . آله آنست كه بندگان و رهيكان نيازها به دو بردارند ، و حاجتها از وى خواهند ، و در بلاها و شدتها پشت با وى دهند و در وى گريزند ، و اللَّه بفضل خود شغل همه كفايت كند و كار همه راست گذارد ، و دعاء همه بنيوشد . قال بعضهم - لو رجعت اليه فى اول الشدائد لا مدّك اللَّه بفنون الفوائد ، لكنك رجعت الى اشكالك فزدت فى اشغالك - اگر بنده هم از اول كه وى را نكبت رسد بهمگى بوى باز گردد و داروى درد خويش از جاى خود طلب كند ، بمراد رسد و شفا يابد . لكن بامثال و اشكال خويش گرايد ، و از منبع عجز قوت طلبد ، لا جرم در شغل خود بيفزايد ، و دردش مضاعف شود . حكايت كنند - كه يكى كنيزكى داشت و بفروخت دلش در بند وى بماند ، پشيمان شد شرم داشت كه سرّ خود بر خلق گشايد ، حاجت خود بر كف خويش نبشت و بر آسمان داشت گفت بار خدايا ! كريما ! فرياد رسا ! تو خود دانى كه در دلم چيست ! هنوز اين سخن تمام ناگفته كه مشترى كنيزك با كنيزك هر دو بدر سراى آمده و ميگويد - رأيت فى منامى ان البايع ولىّ من اولياءنا تعلق قلبه بها ، فان رددتها عليه بلا ثمن ادخلناك الجنة ، قال و انى آثرت الجنة عليها . قول ديگر آنست كه - آله - از لاه گرفتهاند ، عرب گويد - لاهت الشمس اذا علت ، آفتاب را الاهه گويند از آنك بالا گيرد و به قال الشاعر : و اعجلنا الالاهة أن تغيبا